من هنگامه هستم دختر خاله عسل.
خودش اصلا دوست نداره وبلاگش رواپدیت کنه ولی من مجبورش کردم این دفعه هم قرار شد خودم بنویسم.
امشب عسل خونه ماست.
ساعت ۱ نیمه شبه و اصرار داره که بخوابه ولی من خوابم نمیاد![]()
امروز عسل و ارسلان ساعت ۵ اومدند خونه ما
نه ۵ نبود ببخشید!۶بود.
عرفان هم که ارسلان رو دید بی خیال هر چی درس ومدرسه و مشق شد.
غروب رفتیم بیرون و یه کم خرید کردیم.
می خشکه آب دریاها خراب می شه همه راها
اگه کشتیم ما امروزو می میرن همه فــــرداها
قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
همه رودخونه ها بی آب شکسته قامت مهتـــاب
برای این دل عاشق تموم زنــــدگی در خواب
تموم جنگلا خالی یا سیل برده یا خشک سالی
غم گلهای خشکیده زهم دنیا رو پــــاشیده
می یفته چرخ از گردون میره خورشید توی زندون
می ریزن سنگا از کوها بوی غم میده شب بوهــا
قیامت می شه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جــــــدا شیم
زمین و آسمون دور میشن از هم
می شینه گرد غم بر روی عــــــــــالم
زمان و سا عتش وا میسته از کار
طبیعت از طبیعت می شه بیکار
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تاجون به لب شه
نمی بینم دیگه قشنگی ها رو
سیاه میبینه چشمام رنـــــگی هارو
به چشم من که اینجوره تو که نیستی چشام کوره
مثل آب رو آتیشه تو باشی دنیا خوب میشه


شاید آن روز که سهراب نوشت:






